محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

741

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

اسفهسلار كرد ، و به اهواز شدند به راهى كه آن را دولاب گويند ، و حربى كردند سخت . و از هر دو سپاه خلقى كشته شدند و نافع كشته گشت . پس عبد الله بن ماحوز را بر خود امير كردند و حرب مىكردند تا هر دو گروه از جنگ و پرخاش سير شدند ، و لشكر بصره باز شهر شدند دو بهره گشته . و مردمان بصره بترسيدند و به حرب ازارقه نيارستند رفتن ، و بر ازارقه لعنت مىكردند . پس خوارج ديگر بار به در بصره آمد و عبد الله بن حارث عبد الله زبير را نامه كرد كه مردمان بصره عاجز شدند ، و بيشترين كشته شده اند . چون عبد الله اين نامه بخواند او را از اميرى بصره باز كرد و اميرى به حارث [ بن عبد الله بن ربيعه ] داد . چون حارث به بصره آمد مردم را به حرب مىخواند ، هيچكس اجابت نكرد . و خوارج روزگار يافتند و از بصره تا اهواز بگرفتند و فساد و كشتن و غارت مىكردند . مهلَّب از خراسان باز آمده بود و عبد الله بن الزبير او را عهد اميرى خراسان داده بود . او به بصره آمد تا آن جايگاه ترتيب و ساخت خراسان كند كه خان و مان او به بصره بود . اهل بصره جمع [ 288 b ] آمدند و گفتند كه حرب خوارج را بجز از مهلَّب كس نشايد . نامه نوشتند از زبان عبد الله بن زبير كه بايد كه پيش از آنكه به خراسان شوى بايد كه نخست شرّ خوارج كفايت كنى . [ و بجز از تو كس را ميسّر نگردد . و اين نامه به دست اعرابىاى دادند تا به شب از شهر بيرون شد و ديگر روز اندر آمد و به دست مهلَّب بن ابى صفره داد . مهلَّب چون نامه بخواند ساعتى نيك تأمّل كرد و تافته شد و همه مهتران بصره و حارث كه امير بصره بود ] ، پيش مهلَّب شدند و امير المؤمنين را دعا كردند و گفتند كه ما را از خوارج كس نرهاند جز تو . مهلَّب گفت : امير المؤمنين نفرمايد كه من با عامهء مردم حرب كنم ، و اگر فرمايد بدان شرط كنم كه در بصره از هر قبيله اى دو هزار مرد بگزينم و هم اكنون روزيشان [ بفرمايد دادن ] و هر شهر كه از خوارج بستانم مرا بود . گفتند : روا است . پس نامه كردند به عبد الله بن زبير كه نامهء امير المؤمنين رسيد ، فرمان بردارم امّا بدين شرطها . و اهل بصره نامه نوشته بودند كه ما از زبان امير المؤمنين چنين